ب قول تو

همون که هست!

بيا جايمان را عوض كنيم

دلم لك زده براي اينكه كسي عاشقم باشد....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 10:42  توسط هست  | 

انتظار

آدمي كه منتظر است هيچ نشانه اي ندارد.....

هيچ نشانه ي خاصي

فقط با هر صدا بر ميگردد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 10:41  توسط هست  | 

هر گاه باران باريد؛برو زير آسمان و از خيس شدن نترس

دست هايت را باز كن تا باراني شوي آنگاه آرزو هايت را بگو

                            آخر اشك مظلوم شفاست

                                                                    شهدوش

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 18:19  توسط هست  | 

  دنياي من! بي من بخند...

خنده هايت را باد به گوشم مي رساند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:53  توسط هست  | 

نمي دانم

چندان هم دور نيستي

فقط به اندازه ي يك نمي دانم از من فاصله گرفته اي

آري نمي دانم كجايي؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 15:48  توسط هست  | 

باز باران

باز باران با ترانه

مي خورد بر بام خانه!خانه ام كو؟

خانه ات كو؟

آن دل ديوانه ات كو؟

روزهاي خوب كودكي كو؟

فصل خوب سادگي كو؟

يادت آيد روز باران؟گردش يك روز شيرين!

پس چه شد ديگر كجا رفت؟

خاطرات خوب و رنگين،در پس آنكوي بن بست

در دل تو آرزو هست....؟

كودك خوشحال ديروز،

غرق در غمهاي امروز،

آرزوهارفته بر باد!!!!!

باز باران،بازباران...

مي خورد بربام خانه،بي ترانه،بي بهانه

شايدم گم كرده خانه...!!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 16:38  توسط هست  | 

دير باريدي

 

دير باريدي باران

دير!!

من مدت هاست درحجم نبودن كسي خشكيده ام....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:38  توسط هست  | 

" هیچکس فکر نکرد، که درآبادی ویران شده دیگر نان نیست؛ و همه مردم

شهر بانگ برداشته اند: که چرا سیمان نیست؛ و کسی فکر نکرد: که چرا

ایمان نیست؟ و زمانی شده است که به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان

نیست؛ (حمید مصدق)...‬ "

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:41  توسط هست  | 

دیوانگی بد نیست.....

هوس کرده ام چنان گیج شوم از تو

چنان مست شوی از من

که زمین سرگیجه بگیرد و اشتباهی 366 دور بگردد.......

یکروز اضافه دور تو..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:7  توسط هست  | 

نامه

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم......

کاغذ و قلم و تمبر هست،پاکت هم

و یک عالمه حرف....

              کاش کسی جایی منتظرم بود!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:36  توسط هست  |